شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی؟

---------------------------------------------------------------------
این وجودی که آنقدر از او می ترسیدم و آنقدر برایم سودمند بود به یاری فراموشی، رنجم را کمابیش بطور کامل از میان بر می داشت و از امکان شادکامی برخوردارم می کرد و این وجود کسی جز یکی از "من" های یدکی نبود که سرنوشت برای ما ذخیره کرده است و بدون توجه به خواهش و التماس مان (همانند پزشکی روشن بین و به همین دلیل سختگیر) به رغم خودمان و در وقت مناسب آن را جانشین "من" بیش از حد آسیب دیده می کند . چنین تعویضی را سرنوشت البته (همانند فرسایش و نوسازی بافت های بدن) گاه به گاه انجام می دهد اما ما فقط زمانی متوجهش می شویم که من قبلی با دردی شدید با جسمی خارجی و جراحت آور همراه بوده است و یکباره با تعجب میبینیم که دیگرازآن خبری نیست ، در حیرت از اینکه کس دیگری شده ایم کسی که رنج من ِ قبلی برایش دیگر چیزی جز رنج کس دیگری نیست ، رنجی که می توانیم با دلسوزی از آن حرف بزنیم چون خودمان حسش نمی کنیم. حتی اینهم برایمان مهم نیست که آن همه رنج را تحمل کرده باشیم چون فقط به نحو گنگی به یاد می آوریم که چنان رنج هایی کشیدیم. به همین گونه پیش می آید که کابوس های آدم دهشتناک باشد اما در بیداری کس دیگری شده است و دیگر اعتنایی ندارد که کس ِ قبلی در خواب با چند آدمکش درگیر بوده و از دستشان گریخته است. بدون اینکه این من هنوز تماس هایی با من قبلی داشته باشد همچون دوستی که در مراسم سوگی شرکت کند و در عین بی تفاوتی در گفتگو با حاضران حالت اندوهگین لازم را به خود بگیرد...
رنج حتی زمانی که هم ماده ی اولیه اثرمان را در درونمان کشف نمی کند و در اختیارمان نمی گذارد ، باز این فایده را دارد که ما را به آن ترغیب کند . تخیل و اندیشه می توانند به خودی خود ماشین هایی بسیار کارامد باشند ، اما میشود که بی کار و بی حرکت بمانند . رنج آنها را بکار می اندازد و کسانی که برای ما مدل رنج میشوند برای چه جلسه های بسیاری پی در پی به ما وقت می دهند! در این آتلیه ای که فقط در این دوره ها به آن می رویم و در درون ماست . این دوره ها همچون تصویری از زندگی ما هستند با همه ی رنج های دگرگونش . زیرا آنها نیز حاوی رنج های گوناگون اند و هنگامی که می پنداریم آرامش فرا رسیده باشد رنج تازه ای آغاز می شود. تا زه به همه ی مفهوم های این واژه : شاید از آن رو که این وضعیت های پیش بینی نشده ما را به تماسی هر چه ژرف تر با درون خودمان وا می دارند ، و معماهای دردناکی که عشق هر لحظه پیش می کشد ما را آگاه و کارآموخته می کند ، ما را پی در پی به کشف ماده ای می رساند که از آن ساخته شده ایم.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
- دو قطعه فوق به ترتیب از جلد ۷ و ۸ "در جستجوی زمان از دست رفته" در همدلی با حجت همکلاسی خوب ما گزینش شده که از معدود دانشجویان فلسفه بود که از نظر علمی و اخلاقی خود را حفظ کرد و سلامت روح و روان داشت و به لطف تلاشش امسال ارشد هم در دانشگاه تهران قبول شد. تقدیرتراژدی تلخی برای او که از راهی دور و سرسبز به تهران آمده بود آماده کرده بود اما او سکوت کرد و بقول ورونیکا همه چیز در سکوتی سرد پیش رفت... به قول دوستی این آه حجت بود که سرنوشت را به هم زد . با اینحال اینها همه ضرورت های سرنوشت حجت بود در مسیر تکاملی اش که او را به مراحل بالاتری رساند تا درک بهتری از خودش داشته باشد و معنای رنجی که کشیده را بفهمد و بدرستی که مونتنی گفته است غایت همه فلسفه ها اینستکه انسان بتواند از زندگی خودش همچون ضرورتی شخصی لذت ببرد. بسا سرنوشت که دریافته نمیتواند او را بدترین شرایط به هم بریزد شرایطی شیرین و دلپذیر بر سر راهش قرار دهد که سزاوارش است.