Passed Away


از آنجا که امروز امتحان پدیدارشناسی دین داشتیم الان به ذهنم رسید که دو وسواس شخصی که در محل کار دارم را پدیدارشناسی دین کنم. کار من یعنی دیدن اسناد و مدارک و ترجمه آنها که البته دیدن این اسناد در بارهای اول چیز جالبی ست اما با تکرارش جذابیتش را از دست می دهد. هنوز هم مدارکی برایم کمی جذابند مثل قسمت مهریه سند های ازدواج یا شرط های ویژه ای که افراد می گذارند. چون ما مدارک افرادی را ترجمه می کنیم که به خارج می روند چیزهای عجیب غریب زیاد پیدا میشود مثل یکبار که در بخش مهریه طرف علاوه بر سکه نوشته بود یک جلد شاهنامه و یک جلد کلیات سعدی و یک جلد دیوان حافظ و یک دیوان شمس... یا مثلا هزار شاخه گل سرخ و با دیدن خلاقیت افراد مختلف کمی غبطه میخورم چرا برای خودم از این شیرین کاری ها نکردم! البته سندهای طلاق که حاکی از بن بست های عمیق بین آدم ها هستند و شرایط آنها هم که مثلا زوج فلان کار را باید بکند و زوجه  فلان تعهد را داد در نوع خود جالبند. آسانترین نوع مدرک شناسنامه و کارت ملی ست و بدترینش وکالت نامه است که هیچ فرمت از پیش تعیین نشده ای ندارد و گاه بعضی مدارک خیلی اعصاب خرد کن هستند مثل گردش حساب چندماهه یک آدم ثروتمند بازاری که باید ساعت ها مشتی عدد تایپ کنیم. بیشترین مدراکی که من دوست دارم قراردادها و متون حقوقی ست که با وجود سختی دوست دارم باهاشان بجنگم تا اصطلاح دقیقش را یاد بگیرم. اما بین مدارک همیشه با تاریخ ها هم درگیریم و الان من تاریخ بیشتر روزها را با یک روش ذهنی از شمسی به میلادی تبدیل میکنم و سعیم برای قانع کردن همکارانم به این روش بی فایده بود و آنها همان استفاده از نرم افزار را ترجیح می دهند. بین تاریخ ها معمولا اسامی ماه ها را مخفف می نویسیم و نمی دانم چطور بود که یکبار به آپر که مخفف آوریل است فکر میکردم که حرف ر آخرش را کشیدم و آپررر خواندم و از آن به بعد نوعی وسواس پیدا کردم و با کشیده شدن این ررررر حس میکنم درون قلبم می لرزد و انگار صدای ترک خوردن چیزیست. البته هیچکس این کلمه را در دارالترجمه تلفظ نمی کند و خودم مدت ها فراموشم میشود اما یکدفعه که میبینمش انگار صدایی در درونم می گوید آپرررررر و بعد چیزی مثل اره درون ریه های من به لرزش در می آید و حتی از نظر جنسی هم فکر میکنم چیزی درونم تحریکم می کند و حالت ریشه اش به چه ناخوداگاه و چیز عجیبی بر میگردد الله اعلم! این وسواس جزئی و کم اهمیت است در مقابل وسواسی که من نسبت به مدارک مردگان دارم! همیشه عده زیادی از مشتریان احمق پیدا می شوند که به علت محکم کاری یا وسواس های خودشان مدارکی اضافه ترجمه می کنند مثل ترجمه پاسپرت! هیچ سفارت یا ارگانی به ترجمه پاسپرت (که خودش داخل پاسپرت هست) نیازی ندارد و ترجمه آن نوعی رونویسی است اما اینرا دارالترجمه ها برای سود بیشتر در ذهن افراد انداخته اند و حالا هم بعضی ها می آیند علاوه بر مدارک اصلی پاسپرت را هم ترجمه می کنند! اما آن گیج بازی که موجب آزار من میشود زمانی ست که برای یک مسئله حقوقی یا هرچی، شناسنامه افراد مرده را برای ترجمه می آورند! این کار ابلهانه در حالیستکه مدرک لازم برای آن گواهی فوت است که بازماندگان همه دارند اما باز برای محکم کاری عده ای علاوه بر گواهی فوت، شناسنامه مرده را هم ترجمه می کنند و تقریبا از اول شناسنامه که عکس نافرم طرف را میبینم تا صفحه فرزندان و همسر من فقط به آن فرد آنهم در حالتی بد و تهوع آور فکر میکنم، اینکه چه ماجراهایی داشته و روابطش با همسرش و بچه هایش و شهر صدور شناسنامه پدر مادرش که معمولا از روستاهای دورافتاده است... مخصوصا وقتی شماره دفترخانه ازدواجش را میبینم به مراسم عروسی او و خاطراتی که داشته و هزارچیز بیخود فکر میکنم و اینستکه ترجمه بجای ده مین خیلی بیشتر طول میکشد و مدیرم با تعجب مرا نگاه می کند که چه میکنم... اصلا وقتی که میشنوم که به من میگویند "این شناسنامه رو هم ترجمه کن"، و بعد اضافه می کنند "صاحبش مرده ها" (اینرا باید بگویند که جمله ای درباره مرگش به ترجمه اضافه کنیم) صدای فریاد وحشتناکی را همزمان با صدای نوعی به هم خوردن یک در بزرگ(کدام در؟) را میشنوم و فکر میکنم بزودی شناسنامه خودم به این وضع در می آید و باید در صحرایی مهیب بی هدف قدم بزنم و بعد یکدفعه همه چیز بی رنگ می شود... 

هیچکس


دانلود

صب کن بینم / من آدمای زیادی رو دیدم/ 

که پیشم / مثل مان اما در اصل جور دین/

من اصلا خونه نیستم / چون باید پول بیشتر / 

در بیارم نه مث که تو وضع بابات توپه میگن /

تونستی هم / تو دل مامان جاشی خوبه اینم /

 نتیجه ی این لوس بازیات یه ماشین توپ دیس /

ما از ایناش تو از اوناش , زندگی یه جور دیگس /

 ما مثه هم نیسیم دلیلشم پوله, چی په ؟ / 

توکه زن بخوای سریع بت خونه میدن / دیگه نق زدنت چیه ؟ داری چی کم ؟ 

راستش داد که میزنم یکم خالی میشم / در ضمن عاشق لباسای خارجیتم 

ما از اوناشیم که من باب مثال ، طی همین یکسال اخیر 

 توی چنتا اتفاق خطیر

لباسامون شده جر وا جر

په هزینه چرا ؟ خواره ورساچه!

You don't see me in the hood... Cause i'm a doctor man! -Dr.Dre


مکث کن آقای تاریخ ، لطفا تکرار نشو! 


اصلا چطور شد چیزی بنام کنکور آزمایشی بوجود آمد؟ هر چه هست کار این موسسات کمک آموزشی ست. چقدر خوب بود قبلا هر کس یکبار کنکور می داد و هر نتیجه ای میگرفت همان بود. در آزمون دکترای آزمایشی در رشته فلسفه رتبه ام 14 شد و دل آشوبه و دلهره اگزیستانسیل بسی ایجاد بکرد چنان که افتد و دانی که ماجرای ارشد تکرار شود. در زندگی من هم شاید مثل خیلی آدم ها، چند ماجرا وجود دارد که هیچجوره تبیین نمی شود و من هم خیلی بهشان گیر ندادم که درکشان کنم. یعنی روند علی و کامن-سنس اصلا جوابی برایشان ندارد و یکی از مهمترین هایش آزمون ارشد من بود که سال اول بدون هیچ آمادگی رتبه ام 60 شد و سال بعد که چند بار چهار جلد خزعبل بدایه الحکمه را مرور کردم و زبان و این ترجمه مزخرف اعوانی از کاپلستون را خواندم این شد... شب اعلام نتایج اینترنت مشکل داشت و نیمه شب با موبایل توانستم رتبه را ببینم و وقتی با ورونیک عدد 160را دیدیم واقعا شوکه شدیم. من خیلی زود قضیه را هضم کردم و اگر چه دوستان میگفتند بخاطر ستاره دار بودن و این حرف هاست اما خودم مطمئنم از نهادهای امنیتی هیچوقت درصد و رتبه مرحله اول را دستکاری نمی کنند و صرفا ممکن است جلوی پذیرش کسی در مرحله دوم را بگیرند. حالا این ناکامی، بعد با ماجرای تکمیل ظرفیت و یک خوش شانسی عجیب غیر قابل توجیه دیگر حل شد و از جاده های قزوین راحت شدم و برگشتم دانشگاه تهران. اما حالا اگرچه عده ای از دوستان این رتبه را تبریک گفتند و مادرم گفته باید در آزمون سال بعد تک رقمی و حتی جز نفرات اول شوی من خیلی از تکرار آن ماجرا می ترسم و نمیدانم چکار کنم. نفرات اول هیچی من میخواهم سال آینده هم همین رتبه را بیاورم و حتی کمی بدتر! فقط مثل ارشد نشود. باید بجای خواندن، همین الگوی هیچ نخواندن را ادامه دهم. البته ظهر روز آزمون قبل مرحله دوم هم چون خواهر منزل عمل بینی کرده در خانه ما بود و زیزو از او مواظبت میکرد من جگر خریدم که خیلی هم طول کشید چون همه جا بسته بود و خیلی هم دیر رسیدم آزمون و فکر میکنم باید سال آینده همان شرایط عینا تکرار شود. ولی آزمون 4 ساعته عمومی عصرش(بعد از آزمون اختصاصی صبح) که 2 ساعت زبان و 2 ساعت تست هوش بود واقعا خسته کننده بود اما من هر چه به آخر میرسیدم بهتر حس میکردم جواب ها را بلدم و مثل اینکه باید مدتی به مغزم فشار بیاید تا خودش را نشان دهد. به هر حال هر چه هست این کنکورها و شیوه های نتیجه گیریشان برای من همان کائوس و بی نظمی نخست را یادآوری می کند که امیدوارم سال آینده هم بتوانم نظمی به این بی نظمی بدهم که استاد شدن و چالش با "دیگری" ای که در کنترل توست بیشترین لذت را برایم به عنوان شغل دارد.