برای ايكسيون
از هيچيدن های حامد
محو از آن سو پوچی ِ تو
وهم ازين سو هيچی ِ من
تو پيچاپيچ در چنگ خود
و من گيجا گيج در هيچا چيچ ِ تو...
برای شهريار خسروی و رادیکالیسمش
چه شد؟ كجاست؟ چه گفتي؟ ديدم كه شهريارگذشت از ميان تور تداعی ها. دنيايی از تمركز ديوانه وار وحدت و كثرت، رقصان و شاد و چرخ زنان پيدا شد... (فواره - براهنی)
گراماتولوژی ايده آل
ایده آل ِ من ، همه دال ِ من
تاویل ِ اول ، همه دال های دل ِ مال ِ من
تاويل ِ تاويل ، همه دال های دالان های دلیل ِ این دال ِ دل و دین ِ من
مدلول ِ غایب ، محکوم به معدوم ، بی دال ِ رابط
حضوریست که در ، حرف های قلبم ، همیشه ثابت
او نه سوژه ابژه ، هبوطیست که او
با هر کسی هم ، هست متفاوط .
آن بیگانگی ، شالوده شکن ، دال ِ یگانه ، داد ِ درد من
آن زنانگی ، مي ِ ۶۸ ، حجم ِ شعر ِ فن ، دال ِ قلب ِ من
نوشتاری که ، هرگز با چون من ، خوانده نشده
خوانش ِ بدن ، نقشي از كُهن ، با تاويل ِ تن ، مانده نشده .
ایده آل ِ من ، آن دال که هرگز ، با هیچ مدلولی ، نشد آلوده
نامی ندارد ، هنوز از عدم ، رانده نشده
به حضور ، وجود
داده نشده
او همه نفس است ، ماده نشده
نشانه ای که ، پیچیدگی اش ، ز ِ تحلیل ِ تن
ساده نشده
ایده آل ِ من ، آن دختریست که
هرگز از مادر
زاده نشده...
ادامه شرح يك جلسه شعر خوانيست اما دوست عزيزي بنام پدرام بر من لطف نموده ومطلبي زيبا و صميمانه برايم در روز نوشته هايش نگاشته . بسيار ممنوش هستم و خشنودم كه مخاطباني هستند كه شاید مدتها بخوانندت اما هيچگاه نگويند... مثل خود تو! بله تو را ميگويم
برای حمید وحدتی
...Yesterday man, I was a nihilist and now today I'm too fucking bored
Marilyn Manson
آنروز ، گرگ و میشِ صبح را بخاطر بیاور
که به پاسداشت بدویت ِ ابدیت ِ عشقمان
تو را به بالای بلندترین تپه ی آن خرابه بردم.
باد می وزید و سکوت زوزه می کشید
ما دیگر از بودن چیزی نمی خواستیم
ما همه ی فلسفه ها و دین ها را خورده بودیم
ما در راه بودن و آواره بودن را نمی خواستیم
اینچنین بود که به "نخواستن" رسیدیم
بخاطر بیاور که "رقت انگیز" واژه ای نبود که جرات توصیف ما را داشته باشد
و گرد و خاکی که بر صورتمان می ریخت
و چشمانمان پر از سرخیِ بیخوابی و س.ک.س
و عصب هامان پر ز سختی در برابرِ مُسکِن ها و خواب آور ها
و سلول های خاکستری مان پر ز خاکستر های روز ها و ساعت ها ماری جوانا
آه
ما خسته بودیم و دیگر نمیخواستیم
هیچ چیز را نمی خواستیم
خدایان برای فهم خستگی ما کافی نبودند
و ما شتر و شیر شده از کودک نیز فراتر رفتیم
تو می خندیدی ، من میترسیدم
تو جیغ می زدی
من هم می خندیدم
برهنه شدیم و حرف زدن یادمان رفته بود
ما آنقدر شجاع بودیم که بفهمیم هزاران سال بیهوده گی ِتمدن و ادیان را
که هنوز حیوانیم و خسته ترین حیوان.
و ما از راز ها و آغاز ها بیزار بودیم
چون فقط پایان را می خواستیم
پایانِ خواستن و نخواستن را
من چاقویم را برداشتم
تو جیغ میزدی و تو هم چاقویت را
غریزه با عقل به وحدت رسید
تو زدی ، من زدم
ابلیس تکامل یافته ی خدا بود
تو زدی ، من زدم
"امید" بوی گند می داد
تو زدی ، من زدم
زدیم و زدیم
من به پستان هایت و تو چاقو را به اندامم...
خون با جیغ و خنده می آمیخت
ما در آغوش هم بودیم
و باز هم چاقوهایمان بالا می رفت
و باز هم و باز هم و باز هم
ما می مردیم
ما می مردیم
.
.
.
.
ما فقط می مردیم...
برای احمد بهنامی و پرسه هایش
غروب های ادبیات
غروب های ادبیات
چه دلگیر های دوزخ فامی اند
غرور های نه دروغ های من و قند و چایی ای كه ، تو را حامی اند
رگبار ِ دَ درد درد ِ تگرگ ِ خاطرات سرد ِ کلاس های پر مرگ
کلاس های مرگ و برگ برگ ِ دلنوشته ها و جزء جزءِ جزوه ها و لاس های زرد.
سالن سوت و کور سگ هاش تا شب ، و وفادارترین ِ منگ هاش که باشی باشم.
اصحاب صُفه؟ بی س.ک.س رفتند می آيند ، بی س.ک.س میروند میمیرند...
آه تلخي ِ خلوتی ِ حياط ِ خالی ِ پر از خاطره ها
آه خدای خميازه های تنهايی های روی سكوها
طبقه دو به فروه گلسفه ، موج موج ِ هیچست که می خفانَد ات
شفيعی تدفين نشده اینترنت تعطیل شده
و ترك ترك های ِ بيهودگی ِ ترکاشوند ، آن سلیطه ی آشنای کهنه
مرداب گندیده ای که فقط می سرفد و انبوه صفحات لجنی اش بدست ها میجنبد
6 که شد بوفه هم خفه شد
ماندم من در خودم
چون کرمی لگد خورده
که درکم نمیشّوّ ترکم نمیشود:
این حس ِ شناور ِ از تو تهی بودن...
از دفتر خاطرات (ادای دینی به هیمروس)
"مِیل"
این مِیل
این میل که در من
این میل و الف دال که من باشم
این "الف و دال" کهنه و خسته ي "بیات" شده
این میل- اد ِ ادبیات شده
این ادبیات ِ ابدیت شده
این میل که با آن شب ها تنهایم
به طراوت ِ آبشاری در بهشت
شر شر میکند در رگ هایم
این میل به تو با تو برتو
این میل از توست
میلاد ِ این میل در میلاد
میعاد ِ تن ِ توست
این میل كرمی كه می لولد
در زیر ِ پوستم
ملالت ِ نبودنت
معلولیت ِ میلم
ملولیت ِ میلاد بودن
میل ِ معنای تو
پوست پشت ِ من
میل ِ زخمی شدن
.
.
.
.
.
.
خاطره ی ناخن های تو...
پي نوشت:4اسفند 87
مرا ميبيني و بي تفاوت مي گذري .وقتي اين ماجرا و ناكامي در رسيدن به محبوب بسيار بارها براي بسيار مردان بزرگ تاريخ اتفاق افتاده چه جاي تاسف و غمي؟ در من تحمل پذيري ِ بالايي نهفته بود كه اينك بايد خود را نشان بدهد. تنها مسئله اين سردرد من است وقتي تو را ميبينم و وقتي با كس ديگري حرف ميزني و اين ميل در من ميميرد. اين سردرد ِ جبري قرارمان نبود و من هرگز قرص نميخورم.اينكه تو هرگز نميفهمي غرور من چه آسيبي ديده به درك ، لعنت به من كه دوستي با تو را همه جا جار زدم و اينك نگاه هاي پرسشگر ديگران وقتي با تو نيستم هر كدام نيزه ايست بر نماد ِ من بعنوان يك اسم. حتي حسادت ميكنم به دختراني كه با تو حرف ميزنند. شرافت من از گذر بي حاصلي ِ نوشتن اينهمه عاشقانه در وبلاگ و حرف ِ پشت سر بر باد مي رود ولي من با تقدير دوستم و وجدان من آسوده است.اميدوارم بين وروديهاي 88 دختري زيباتر از تو باشد كه همه ي توجهات به او جلب شود.دورانت به پايان ميرسد و تو ميداني من سخت تر از آنم كه روح داشته باشم و درد روحي برايم واژه اي مسخره است. اعتياد من به جسم تو بود و خنده هاي تو. حالا كه رفتي لطفا اين دردجسمي را هم با خودت به گور خاطره ها ببر.آه ، تو نه از اين ميل نه ازجنون ِ آهنگ هاي منسون نه از خاطره ها و نه از اين سردرد چيزي نمیفهمی
تند و سريع بخوانيد
نگاه - ۱
نون ِ گاه به گاهت ، تنهایی ِ نگاهت
تنها ام بی نگاهت ، ناگهان مي آيد ، مرا نگاه ِ به گاهت
گاه به هم می روند ، نگاهم و نگاهت .
طبقه ی نگاه ها ، نگرانی ِ نگاهم ، نگهبانی ِ نگاهت ، نگاه ِ دوروي تو
تویی که نگاهی ، برد اعلانات ِ گروه .
نگاهت اره است ، تکه تکه میبینمت
در دره ی موهایت ، ذره ذره بره شدم
بره ی نگاهت
برده ی نگاهت ، ارباب ِ تحمیلی
چشمانت فلسفه است ، قاره ای ُ تحلیلی ، دستانت وسوسه ام ، بيچاره ُ تدريجي.
فلسفه ی نگاهت ، نگاه پر سفسطه ات، نا منطق نگاهت ، بي منطقي ِ حجابت ، سه ارزشيِ ِ نگاهت
۱.۴۵ سه شنبه ها ، دست به سر کردن ِ بچه ها ، فقط نگاهی در نگاه
نگاه ِ بی گناهت، ندای نگاهت ، نگاه ِ ندایت ، گدای نگاهت ، ندای گناهت ، گناه ِ نگاهم
پله ها تا طبقه ی دو، لباست را می جویم
گروه فلسفه ، عطری که میزنی ، نگاهت را می بویم
به من نگاه نکن ، به من تجاوز نکن
به من تجاوز نكن ، با نگاه ِ گه گاهت
مسلمان مگر نیستی؟
"و ما اَدراکَ نگاهت؟"
دیشب در نمازم بود
الله اکبر ُ
.
.
.
.
.
.
شلوار ِ تنگ ِ نگاهت...
۲۶ ارديبهشت ۸۸ - تنهايي و پرسه زدن در دانشكده
هميشه ديگران از نوشتن پي نوشت براي شعر نهي ام كرده اند اما گاهي بايد نوشت تا بعدها در فهم خود دچار ترديد نشد و بلوف نزد. منظورم از ۱.۴۵ اينستكه كه چون كلاس هاي ما در آن وقت سال ۲شروع ميشد هميشه يك ربع قبل از آمدن استاد كه افرادي مثل من بجاي نشستن در كلاس در سالن ولند درگير اين نگاه ها ميشوند. منظور از "سه ارزشي" هم نفي اينبوده كه اين نگاه ها درست يا غلط باشند چون در منطق هاي جديدي كه بقول دكتر عالمي از شكم سيري پيدا شده! ميگويند ارزش قضيه يا صادق است يا كاذب يا سي(C) ، حالا معلوم نيست اين سي چيست؟ بخش آخر و نماز شبانه هم كه واضح است و تعبيري از يكي از دوستان سابق از همان آن كار ِ ديگر است كه حتي پسران مذهبي و بااخلاق هم بخوبي با آن آشنايند!